اول اسمش شرکت نفت انگلوپرشین بود، بعد شد بریتیش پترولیوم یا بی پی بعد شد بِتِر پترولیوم بعد شد بیاوند پترولیوم تا اینکه اخیراً نق نقو آن را بزرگ پلشتی زا نامید. این غول بزرگ بالاخره توانست درِچاه رسوایی خودرا بعد از نشت میلیون ها تن نفت خام به خلیج مکزیک ببندد، اما رسوایی های این شرکت هیچ منحصر به دنیای نفت و تجارت نیست بلکه این جناب بی پی در رسوایی های سیاسی نیز بسیار چربدست است. کما این که در اوج همین ماجرای آلودگی خلیج مکزیک نیز حتماً شنیدید که سران بی پی در پشت پرده به دولتمردان انگلیس و اسکاتلند فشار آورده اند تا آقای المقراحی متهم لیبیائی انفجار هواپیمای پان آمریکن را که محکوم به حبس ابد بود آزاد کنند تا به معاملات نفتی لیبی دست یابند. (که البته با انکار سفت و سخت آقای دیوید کامرون همراه شد).
اما سیاست و تجارت و کثافت هم قافیه اند وبه قول مش قاسم جاودان خودمان کار کارِ این اینگیلیساست، جناب بی پی ظاهراً از همان زمان که در دوران نوجوانی خود و اسمش هم شرکت نفت انگلوپرشین بود در این قبیل توطئه های سیاسی استاد بوده است.
با این مقدمه دوباره می روم سراغ ماژور ایمبری که داستانش مرا رها نمی کند.
قبلاً درمورد او یادداشتی نوشته بودم وگفته بودم که باوجود اهمیت بارزی که کشته شدن این نایب کنسول آمریکا در تاریخ معاصر ایران دارد اما منابع وماخذ کمی را در گستره ی اینترنت وقبل از آن در کتاب ها در مورد او یافته بودم. اما گشت وگذارهای اخیرم در اینترنت منجر به یافتن مطالب جدیدی درمورد این حادثه و شخص سرگرد ایمبری شد که خلاصه ای از آن را دراینجا ثبت می کنم:
ماژور (میجر- سرگرد) رابرت ویتنی ایمبری متولد سال 1883 در آمریکا و مقتول در سال 1924 در تهران، افسر ارتش و نایب کنسول سفارت ایالات متحده آمریکا در ایران بود که تابستان سال 1303 (1924) در بلوای موسوم به سقا خانه شیخ هادی در تهران بدست جمع خشمگین مسلمانان تهرانی کشته شد.
درآن روزها شایع شده بود که آب سقا خانه شیخ هادی (1) کوری را شفا داده است (2) یا به روایتی دیگر یک بهایی به علت توهین به سقا خانه چشم هایش کورشده ولی پس از توبه واظهارندامت بینایی خودرا باز یافته است. به همین دلیل هرروز تعداد زیادی از مردم جلوی سقاخانه اجتماع می کردند و به نذر ونیاز و زیارت و گذران اوقات می پرداختند.
سرگرد ایمبری که علاوه بر پست رسمی خود یعنی نایب کنسولی سفارت آمریکا به عکاسی نیز علاقمند بوده و عکس های خودرا برای چاپ به مجله ی نشنال جئوگرافیک می فرستاده، تصمیم می گیرد به همراه یکی از دوستان خود به نام سیمور برای تهیه عکس و گزارش به سقا خانه برود. با یک کالسگه به محل رهسپار می شوند و هنگامی که می خواسته سه پایه و دوربین خودرا روبروی سقاخانه عَلَم کند، عده ای به او اخطار میدهند که به علت وجود تعداد زیادی زن در محل و حرمت عکس گرفتن از زنان در اسلام بهتراست از این کار منصرف شود (3). ایمبری وسیمور بساط عکاسی را برمی چینند و قصد رفتن می کنند. دراین هنگام شخصی از میان جماعت فریاد می زند ایهالناس این همان بهایی ملعون است که می خواست آب سقاخانه را زهر بریزد و مسموم کند، اورا بکشید!
مردم با سنگ و چوب به سوی ایمبری حمله ور می شوند ولی او وسیمور موفق می شوند خودرا به کالسگه رسانده و از محل بگریزند. اما مردم متعصب که بشدت هیجان زده شده اند کالسگه را تعقیب می کنند و پلیس و نیروهای قزاق حاضر درصحنه هم هیچ تلاشی برای جلوگیری از مردم و فرونشاندن خشم آن ها نمی کنند و حتی برخی از آن ها خود نیز در حمله شرکت می کنند. جماعت متعصب و خشمگین موفق می شوند کالسگه را متوقف کرده و ایمبری را بیرون بکشند و اورا به قصد کشت کتک بزنند و یک ضربه ی کاری نیز با سنگ یا قمه به سراو وارد کنند که منجر به بیهوشی او می شود. دراین جا ماموران قزاق موفق می شوند ایمبری را ازدست مردم درآورده و اورا به بیمارستان قزاقخانه منتقل کنند. اما درکمال ناباوری مردم خشمگین وارد بیمارستان شده و دراتاق عمل دوباره به ایمبری حمله می کنند که منجر به مرگ او می شود.
بعد از این اتفاق دولت ایران به ریاست سردار سپه (رضا شاه بعدی) حکومت نظامی اعلام کرد. چند نفررا به جرم شرکت و تهییج مردم به کشتن ماژورایمبری به جوخه های اعدام سپرد. دولت آمریکا نیز ایران را وادار به عذرخواهی رسمی و پرداخت شصت هزاردلار خونبها به همسرایمبری کرد علاوه برآن یک ناوجنگی را برای بردن جنازه ی ایمبری به ایران فرستاد و مبلغ دویست هزاردلار بابت هزینه های این تشریفات از ایران دریافت کرد.
علاوه بر همه ی این ها روابط ایران و آمریکا به دلیل این ماجرا شکراب شد و به همین دلیل شرکت های نفتی آمریکایی که علاقمند به حضوربرسفره ی نفت ایران بودند تا سال ها بعد نتوانستند به ایران برگردند.
همان زمان هم درهمه جا گفته می شد که این ماجرا به تحریک و دسیسه و توطئه ی برنامه ریزی شده ی شرکت نفت انگلو پرشین و دولت انگلیس راه اندازی شده است.
بنا براسناد و اخبار درسال 1300 هجری شمسی (1921 میلادی) قوام السلطنه رئیس الوزرای وقت مذاکراتی را با شرکت استاندارد اویل آمریکا برای واگذاری امتیاز نفت شمال به این شرکت آغاز می کند ولی به دلیل اعتراض و فشار شدید انگلیس ها این کار به نتیجه نمی رسد. باردیگر در سال 1302 (1923) و این بار در هنگام ریاست وزرایی رضا خان سردارسپه مذاکراتی بین او ونماینده ی شرکت نفتی سینکلر(4) امریکا برای دادن امتیاز نفت شمال ایران به این شرکت صورت می گیرد. گفته شده که سرگرد ایمبری نیز در این مذاکرات بنفع شرکت سینکلر نقش داشته است (5) و به همین دلیل نیز شرکت انگلو پرشین و دولت انگلیس قائله ی سقاخانه ی شیخ هادی را راه انداختند.
بارز ترین سندی که در این زمینه دردست است و نقش انگلیس را دراین ماجرا به وضوح نشان میدهد، گزارش دابلیو اسمیت ماری منشی دوم سفارت آمریکا در تهران به وزارت امورخارجه ی متبوعش است که در بخشی از آن چنین آمده است:
"تقریباً همزمان با قتل (ایمبری) شایعه ای در شهر پیچید که این اتفاق یک توطئه ی نفتی بوده و مردم خشمگین ایمبری را با ساپر(6) نماینده ی شرکت سینکلر اشتباه گرفته اند. دراین مورد باید خاطرنشان کنم که مقامات درهنگام ورود خانم ایمبری به بیمارستان به وضوح به همین باوربودند به طوری که به خانم ایمبری گفتند که مقتول شوهراو نیست.
گرچه تقریباً بلافاصله تمام روزنامه های تهران این شایعه را که دولت انگلیس دراین امردخیل بوده منتشرکردند و من اطلاعات تائید شده ای دارم که خود نخست وزیر (رضاخان) نیر برهمین باوربودکه بلوای سقاخانه و بلکه خودقتل نیز توطئه ی انگلیس هاست.
درروز تشییع جنازه ی سرگرد ایمبری، آقای اِسموند آوی (7) شارژدافر بریتانیا که از شایعات مندرج در مطبوعات تهران دلخوربود، به ذکاءالملک وزیر امورخارجه ی ایران اخطارداد که اینگونه شایعات را تحمل نخواهد کرد و دولت باید ازدرج آن جلوگیری کند. این اخظار درابتدا جدی گرفته نشد بطوریکه مطبوعات تهران درروزهای بعد سرشار از مطالب منفی درمورد سرزمین شیر و تک شاخ (بریتانیا) بود.
دراینجا بود که شارژدافر همراه با آقای هاروارد مسئول امورشرقی سفارت به خانه ی ییلاقی نخست وزیر رفت و به او التیماتوم داد که درج مطالب ضد بریتانیا در نشریات باید بیدرنگ متوقف شود. نخست وزیر درابتدا اکراه داشت اما بالاخره تسلیم شد و دستور داد اینگونه مطالب در نشریات چاپ نشود.
اما اوضاع چند روز بعد وقتی مقامات ایران مصطفا خان منشی شخصی آقای دابلیو سی فیرلی (8) نماینده ی شرکت انگلو پرشین درتهران را دستگیر کردند دوباره به وخامت گرائید. این بار نیز آقای آوی شخصاً به رضا خان اخطار داد که دولت انگلیس این دستگیری را به معنای تائید شایعه ی توطئه ی قتل ایمبری بدست بریتانیا تعبیر خواهد کرد.
دراینجا باید یادآورشوم که مردجوان مورد نظر یعنی مصطفا خان که فارغ التحصیل دانشگاه کلمبیا (آمریکا) بوده و تظاهر به دوستی آمریکا می نماید از هیچ فرصتی برای حمله به هرچیزی که نشان ازآمریکا دارد به منظورجلوگیری از تصویب لایحه ی واگذاری امتیاز نفت شمال به شرکت سینکلر درمجلس فروگذار نکرده است.من اطلاع واثق دارم که نامبرده در چند روز بحرانی اخیر به تعدادی از نماینگان مجلس ، که نام آن ها را نیز بر من معلوم است، قول رشوه ای معادل هشت تومان درماه داده است تا درجلسه ی رای گیری لایحه غیبت کرده و مجلس را از اکثریت بیندازند. من همچنین مطلع شده ام که وی به نزد نماینده ی اصفهان رفته و ازاو خواسته است که علیه لایحه امتیاز نقت به شرکت سینکلز رای دهد زیرا مردم آمریکا اخیراً قبر پرزیدنت هاردینگ را نبش کرده و جنازه ی اورا سوزانده اند بدلیل این که او مردم آمریکا را فدای منافع شرکت سینکلر کرده است. این حکایت مردیست که گرچه ملیت ایرانی دارد اما درواقع حافظ منافع بریتانیاست". (9)
(1) = سقا خانه ی شیخ هادی در چهارراه شیخ هادی، خیابان جمهوری امروز، شرق خیابان ولیعصر قرارداشت
(2) = مرحوم شجاع الدین شفا در یکی از کتاب های خود به نام "از کلینی تا خمینی" مدعی شده که آن کور شفا یافته آیت الله پسندیده برادر بزرگتر آیت الله خمینی و جوانی که دست اورا می گرفته و به سقا خانه می آورده آیت الله خمینی جوان بوده اند.
(3) = در این مورد روایت های مختلفی خواندم. برخی گفته اند که ایمبری و سیمور مسلح نبوده و به خواست مردم دوستانه تمکین کرده اند و برخی نیز گفته اند که نامبرده با مردم درشتی و خشونت کرده است.
(4) = سینکلر یکی از قدیمی ترین شرکت های نفتی آمریکاست که هم امروز نیز پمپ بنزین های آن با علامت یک دایناسور بزرگ سبز در شهرهای آمریکا وجود دارد.
(5) = جالب است که قوام السلطنه و رضا خان که هردو به "انگلوفیل" بودن و حتی گماشته ی بریتانیا بودن مشهورهستند بر طبق این اسناد به نفع آمریکا کارکرده اند!
(6) = Soper
(7) = Esmond Ovey
(8) = W. C. Fairley
(9) = این گزارش آقای ماری سند بسیار مهم و ارزشمند و جالبیست که ارزش آن را دارد که مستقلاً ترجمه شود.
منابع فارسی:
http://www.neghneghoo.com/archives/2010/06/post_910.php
http://www.ketabeavval.ir/tehran/1896.aspx
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1859364
http://www.rasekhoon.net/Article/Show-3824.aspx
منابع انگلیسی:
http://www.arlingtoncemetery.net/rimbrie.htm
http://www.time.com/time/magazine/article/0,9171,719273,00.html
http://www.jstor.org/pss/2188849
http://www.jstor.org/pss/163379
نوره كشيدن(واجبی کشیدن)
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمودند:
هر كس كه خواهد نوره بكشد با انگشت قدري نوره بردارد و بو كند و بر سر بيني خود گذارده و بگويد:
« صلي الله علي سليمان بن داود كما امر بالنوره» و در روايت ديگر آمده است.« اللهم ارحم سليمان بن داود كما امر باالنوره»
( نوره و نان سنگك دو هديه حضرت سليمان عليه السلام هستند)
ائمه عليهم السلام عورت خود را نوره ميگذاشتند و عورت خود را ميپوشاندند و ميخواستند كه ساير بدنشان را نوره بگذارند و مستحب است نوره بسيار كشيدن اگر چه پس از سه روز باشد چرا كه آن طهارت است.
در حديثي از امام صادق عليهالسلام آمده كه نوره كشيدن هر پانزده روز سنت است و اگر بيست روز شود و چيزي نداشته باشد كه نوره بخرد قرض كند بر ذمة خداوند يعني خدا آن قرض را ادا ميكند..
حضرت محمد صليالله عليه و آله، فرمودند: هر كس كه ايمان دارد به خدا و روز قيامت، تراشيدن زهار خود را بيش از چهل روز نگذارد و اگر چيزي نيابد قرض كند و به تأخير نيندازد، و از امام صادق عليه السلام است كه يك نوره كشيدن در تابستان بهتر است از ده نوره كشيدن در زمستان.
مقصود آن است كه نفع نوره در تابستان بيشتر است و دليل آن اين است كه بخارات بدن در تابستان آب ميشود و بخار بيشتر ميكند و آن بخارات به سر انسان ميرود و خيالات را مكدر ميكند و چشم را كمنور ميكند و چون نوره كشد مسامات بدن گشوده شود و بخارات بيرون آيد و خيال صاف شود و خيالات فاسد كم شود و شياطين از او دور شوند.
پ.ن.: نخیر! نق نقو کی جربزه ی نوشتن چنین طنز نابی را دارد؟ خدا شاهد است این فرمایشات در باررا عیناً از سایت معاونت تحقیقات استان آ.غ (آذربایجان غربی) کپی کردم که درود برآن ها باد! و هکذا درود بی شمار خداوند برمخترع ومکتشف بزرگ حضرت سلیمان باد که نان سنگک و واجبی را برما عرضه کرد! گرچه که قدرش مغفول مانده و مانند زکریای رازی و بوعلی سینا شهرت ندارد.
آقا خدا شاهد است سفیل و سرگردان شده ام یعنی دور از جان عزیزتان گل گیجه گرفته ام. آدم نمیداند چه چیزی را باور کند. یعنی این تنها سردمداران و دولتمردان ولایت فخیمه ام القرا نیستند که راست راست راه می روند و مثل ریگ بیابان دروغ می گویند و ماست را سیاه و شب را سپید می نمایند. مثلاً (یا بقول بچه محل ها مثلن) این دومورد را همینجور محض نمونه ملاحظه فرمائید که مشتی است نمونه ی خروار:
1- چند روز پیش داشتم مصاحبه ی جمشید برزگر را در برنامه ی پژواک بی بی سی با آقایان عبدالمجید مجیدی و فرهاد خسروخاور درمورد سالگرد کودتای 28 مرداد 32 گوش می کردم. آقای مجیدی (از روسای سازمان برنامه و بودجه قبل از انقلاب اسلامی) کودتای 28 مرداد را از بیخ و بن انکار می کرد و می گفت آقای کرمیت روزولت در کتاب خود خواسته خود شیرینی کند و نقش سازمان سیا را پررنگ جلوه دهد (تعداد زیادی علامت تعجب). این در حالیست که استاد طبقه بندی شده سیا منتشر شده و خانم آلبرایت، وزیر امور خارجه ی آمریکا درزمان ریاست جمهوری کلینتون، از ایران به خاطر این کودتا عذر خواهی کرده است. ولی همچنان آقای مجیدی و آقای اردشیر زاهدی (ولابد مرحوم شعبان بی مخ) کودتای 28 مرداد 32 را انکار می کنند. شوربختانه میدانم که عده ای هم هستند که حرف این جماعت را باور می کنند.
2- دو برادر میلیاردر تگزاسی بنام چارلز و دیوید کُک (1) از آن آدم های دست راستی افراطی هستند که مثل ریگ پول خرج می کنند تا اوباما را خراب کنند و از حزب بنیادگرای نوظهور "تی پارتی" حمایت کنند. این حضرات بشدت ضد دولت هستند (هردولتی) و معتقدند دولت نباید هیچ دخالتی در بازارو اقتصاد و امورات مردم داشته باشد و نقش دولت فقط در حمایت از آزادی و حقوق اولیه انسان ها است. تا اینجای کار البته اشکالی ندارد و در یک کشور دموکراتیک افکار مردم محترم است. اما دود در آنجا از کله بر می خیزد که این دو برادر، در یکی از ولخرجی های ظاهراً بی حساب و کتابشان، میلیون ها میلیون دلاربرای امور خیریه و علمی از جمله برای پژوهش های درمان سرطان خرج می کنند (یکی از این دو برادر مبتلا به سرطان پروستات است)، و این در حالیست که کارخانه های متعلق به آن ها محصولاتی را تولید می کند که به شدت سرطان زاست و بارها و بارها به دلیل این تخلف های آشکار با مقامات دولتی در گیر شده اند.
درست مثل این است که فرض بفرمائید شرکت فیلیپ موریس ده ها میلیون دلار خرج تبلیغات صد دخانیات کند! آیا جای گل گیجه گرفتن نیست؟
1 = Koch Brothers
"لیلة القدر خیرا من الف شهر"
"اگر شب ها همه قدر بودی
شب قدر بی قدر بودی"
(سعدی)
"هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو"
(مولانا)
خدایا محضرت امشب شلوغ است
زاشگ و آه و توبه پرفروغ است
الا ای مومنان بادا بشارت
بجنبید که رسید وقت تجارت
که امشب یک شب خیلی عزیزه
گناه و معصیت درجا می ریزه
خدا حالش خوشه یک چرتکه داره
ثواب گریه ات ضرب در هزاره
یک امشب اشگو رو گونَت بماسون
خدا امشب کارارو کرده آسون
هزاران گربه ی عابد شده صف
صدا از هرطرف العفو، العفو
***
ببین سردار چقدر امشب ملوله
داره اشگ می ریزه هی گوله گوله
ببین ریشش زاشگش خیسِ خیسه
مگه میشه بگی سردار خبیثه؟
به عشق رجعتِ آقا و فرط آرزو بود
اگر کشته کسی را با وضو بود
لگد، سیلی، باطوم، عدلِ مُعَوٌق
نبوده جز به عشقِ حضرتِ حق
زبهر تخم اسلام، بیضه ی دین
شده یک مختصر خرج فلسظین
چون امشب نزد تو خیلی عزیزه
یه کاری کن گناهانش بریزه
***
مهندس که خَفَن پورسان گرفته
ازسرشب برسرش قرآن گرفته
پشیمون از دروغایی که گفته
از اون حیزی و دزدیِ نهفته
برای دین تو فَکٌِش پیاده
خودت که واردی خرجش زیاده
به قصد خدمت خلق خدا بود
اگردرکارِ او یک کم ریا بود
بنام عدل و دین دکان زد اما
وگرنه او کجا و پول و اینها؟
چون امشب نزد تو خیلی عزیزه
یه کاری کن گناهانش بریزه
***
زاشگ و ناله ی جانسوز قاضی
همه زندانیان گشتند راضی
بقدری حال او امشب خراب است
دل اعدامیان بر او کباب است
زبهر عدل و داد، بیداد کرده
دو صد زندان و قبر آباد کرده
گلوی مردمو غم باد کرده
دل آقا ولی او شاد کرده
که هرچه فتنه از کفار رُسته
به حکم قتل خود با خون بشسته
چون امشب نزد تو خیلی عزیزه
یه کاری کن گناهانش بریزه
***
حاجی ناله کنان هی می زند زار
خدایا معصیت برمن شد آوار
به قصد خدمت و قربت به الله
نزول کی خورده ام؟ استعفرالله
خدایا قصد ما بوده تقرب
اگر در کار ما بوده تقلب
نبوده جز برای دفع اشرار
اگر جمع کرده ایم یورو و دولار
سه میلیاردش برای دفع زوره
بقیه اش هم واسه امر ظهوره
اگر نم کرده دارم تو خراسون
چهارتا صیغه ای توی لواسون
خدایا مُردم از هجران و دوری
نصیب ما بفرما چند تا حوری
خدایا خاطر این دیده ی تر
یکیش بورو بلوند باشه چه بهتر
چون امشب نزد تو خیلی عزیزه
یه کاری کن گناهانش بریزه
***
من دیوانه و ماه شب بدر
زیادی نق زدم دراین شب قدر
چون امشب نزد تو خیلی عزیزه
یه کاری کن گناهانم بریزه
"وزارت بازرگانی ایران می گوید که مصرف سرانه نان در ایران حدود ۱۶۰ کیلو گرم است و این رقم دستکم دو برابر متوسط مصرف سرانه در جهان است و باید مصرف نان را به زیر ۱۰۰ کیلوگرم کاهش داد."
حالا نمی فهمم چرا دولت در میان این همه الگوها به الگوی مصرف نان گیرداده و می خواهد مصرف نان را کم کند؟
من که نق نقو باشم از عاشقان سینه چاک نان هستم و بارها به دوستان گفته ام اگر فرضیه ی تناسخ درست باشد من باید در زندگی قبلی یک گدا بوده باشم که این همه نان را دوست دارم.
درآخرین سفری که به تهران رفتم تا مرز اشباع نان سنگگ کنجدی خوردم و البته نان بربری و تافتون و لواش و بولکی و غیره هم که جای علیحده ی خودرا دارد.
به نظر من یکی که نان سنگگ گرم برشته ی کنجدی تازه از تنور درآمده مطلوبیتی در حد چلو کباب مرحوم شمشیری دارد!
آدم که از عاشقان سینه چاک نان باشد دیگر سن و سالش هم زیاد فرقی نمی کند. یادم می آید در دوران کودکی که مادرم برای خرید نان مرا به سنگکی سرکوچه می فرستاد، تا هنگام برگشت به خانه نصف یکی از نان هارا تکه تکه کنده و خورده بودم و این اتفاق حتی گاهی می افتاد که ماه رمضان هم بود و من هم مثلاً خیر سرم روزه بودم! سال ها بعد زمانیکه در دوبی ساکن بودم یک نانوایی تافتونی در محله ی سطوه در نزدیکی خانه ما بود که سرشاطر آن را "دایی" می خواندند که اهل روستاهای اطراف شیراز بودو القصه این که هرگاه از آن نانوایی پنج تا تافتون می خریدم تا رسیدن به خانه حتماً چهارتا بیشتر باقی نمانده بود.
درهمین زمینه:
"بوی نون تازه"