غنی سازی را متوقف کنید




فید سایت | RSS Feed

صندوقخانه


نق نقهای اخیر


نق الکترونیک


جستجو در نق نقها


بچه محل ها

گلچين وبلاگهاي ايراني

ليست وبلاگهای به روز شده

Stock Photos


آمار و ارقام نق نقو دات کام
آمار و ارقام نق نقو دات کام
Powered by
Movable Type 3.2

« روشنفکران بی سواد »

البته هرآدم نق نقوی شل بی کتابی هم حق دارد هرچه دل تنگش می خواهد بگوید تا چه رسد به استاد بزرگ ومحترمی چون آیدین آغداشلو که از جواهرات هنرایران هستند. اما مصاحبه ی ایشان را که خواندم دیدم خیلی نظراتشان جالب است. این که برمبنای همان مصاحبه وفقط با افزودن یکی دوقاشق پیازداغ نعنا داغ مصاحبه ی خیالی زیر را بین خبرنگارنق نقو واستاد ترتیب دادیم:

خ.ن.ن. سلام استاد
- البته من از این لقب استاد دل خوشی ندارم. خیلی لی لی به لالای آدم می گذارد اما خوب ما دیگردرهفتاد سالگی این افتخار برایمان کم است ما می خواهیم شلنگ تخته بیاندازیم.
خ.ن.ن. استاد ازخاطراتتان برایمان بگوئید
- من به خاطره علاقه ندارم وبه زیبایی علاقه دارم. خاطره از مزخرف ترین چیزهاست.
خ.ن.ن. ازشلنگ تخته هایتان بفرمائید
- من هرکاری که دلم بخواهد می کنم. نزدیک به 50 سال است که نقاشی می کشم. سالی پنجاه شصت تا. بیش از 4000 تا نقاشی کشیده ام.
خ.ن.ن. استاد حالا سالی 60 تارا هم که بگیریم ضربدر پنجاه سال می شود حداکثر سه هزارتا نه 4000 هزارتا؟
- حالا توفیربین سه هزارو چهارهزار را به رخ من می کشی؟. این حرف ها ناشی از بیسوادی شما جوان هاست.
خ.ن.ن. نطرتان درمورد مقاله نویسی چیست؟
- مقاله هم زیاد نوشته ام. از اسکندر کبیر بگیر تا مصائب عیسی مسیح تا فیلم های سینمایی. مقاله هایی که سی سال پیش نوشته ام خیلی جسورانه تر هستند ومقاله های که اخیراً نوشته ام خیلی معقول تر. هردو ماشالله یکی از یکی بهتر.
خ.ن.ن. درباره سینمایی نویس ها؟
- همه شان را می خوانم. خیلی زنده هستند. آن ها که قدیم می نوشتند همگی انشا بود. مثل دوست نازنین و بسیار عزیز ومحترم من مسعود بهنود که هرچه می نویسد قشنگ ولی مزخرف است. چون بی سواد است و نوشته هایش سرشار از غلط است دریک سطر پنجاه غلط دارد.
خ.ن.ن. درمورد امروزی ها چطور؟
- همین ها که گفتم زنده می نویسند، درمورد فیلم که می نویسند همه اش آبدوغ خیاریست چون درمملکت ما که کسی فیلم خوب نمی سازد. طرف فيلم بد ساخته، مماشات معنا ندارد. بايد فيلمش را پاره پاره کنند. شوخي ندارد. هر شب يك فيلم مي بينم؛ البته به سختي. چون ديگر در دنيا فيلم خوب نمي‌سازند. معمولا موقع تماشاي فيلم، بيست دقيقه به سازنده‌اش فرصت مي‌دهم و اگر ديدم همچنان به حماقت ‏خودش ادامه مي‌دهد، خاموش مي‌كنم.
خ.ن.ن. درمورد روشنفکران؟
- روشنفکران ما به زبان يعجوج و معجوج صحبت ‏مي‌کنند. اغلب سواد اندکي دارند.
خ.ن.ن. درمورد مسعود کیمیایی؟
- دوست ساليان دراز من است. يکي از دوست‌داشتني‌ترين و شيرين‌ترين آدم‌هايي‌ست که در زندگي ديده‌ام. محضرش ‏فوق‌العاده است. هوش فوق‌العاده‌اي دارد. او هم مثل من به يمن هوش‌اش زنده مانده. حضورش براي من مغتنم ‏است؛ روشنفکر نيست. مسعود کيميايي دوست عزيز من است. موجود بسيار نازنيني‌ست. اما سواد چنداني ندارد.‏مهرجویی وکیارستمی هم همینطور.
خ.ن.ن. روح هنرمند لطیف تراست؟
- نه لزوماً. مثلاً این آقای مدنی، بقال سرکوچه ی ما، روحش ازخیلی ازهنرمندان صاحب نام ما لطیف تر وحساس تراست. به من جنس نسیه هم میدهد..
خ.ن.ن. درمورد آخرین نقاشیتان؟
- خیلی خوب است ماشاللا، یعنی آدم درهفتاد سالگی یک همچی شاهکاری خلق کند خیلی حرف است. قاعدتاً باید بین چهل تا پنجاه سالگی همچی شاهکاری می کشیدم ولی ایولله که الان کشیدم. این را به عنوان یک منتقد نقاشی عرض می کنم ها. به خودم هم خیلی علاقه دارم. صبح ها اغلب یک کارت تشکری برای خودم پست می کنم.
خ.ن.ن. استاد می گم ماشاللا شما جوری رفتار می کنید که ماهمه داریم راه میریم اما شما تشریف میارید ها؟
- به به! همین است که می گویم شما جوان ها زنده ومزخرف می نویسید ومی گوئید دیگر.

این مطلب را در سایت بالاترین لینک دهید (3) حرفی؟ حدیثی؟|05:27 PM ...و این نق نیز بگذرد

« حباب »

حسن شماعی زاده آهنگسازی هنرمند وموسیقیدان ونوازنده ای تواناست. برخی از بیادماندنی ترین ترانه های عصرما کاراوست. فقط کاش خودش کارهایش را نمی خواند! بنظرمن ( با پوزش ازطرفداران او) نه صدای گیرایی دارد ونه اجرای جالبی.
یکی ازبیادماندنی ترین ترانه های او که شعروآهنگی بسیارزیبا وعمیق دارد "حباب" است. ترانه حباب احتمالاً کارایرج جنتی عطایی یا شهیارقنبری است وآهنگ آن کارخود شماعی زاده است.
کاش این ترانه بیادماندنی را نیز برای اجرابه گوگوش یا ابی میداد.
اما بخش قابل توجهی ازخاطرات ما با صدا وهنر این هنرمند آمیخته شده است و او نامی باقی درموسیقی پاپ ایران خواهد بود.

ترانه را دراینجا گوش کنید

غم اگه نوشتنی بود
اگه غصه گفتنی بود
من هزارتا قصه داشتم
همه اش هم شنیدنی بود
هرجا حرفی باشه ازمن
قصه عمرای کوتاست
قصه یه درد کهنه
حرف بد عهدی دنیاست
قصه صدتا کتابم
یه سوال بی جوابم
عمرکوتاه یه خوابم
من حباب روی آبم
هنوزازراه نرسیده
میدونم رفتنی ام من
موندنم لحظه به لحظه
پره ازوجشت رفتن
من چرا قطره نباشم
من که ازآبهای دریام
پس چرا بود ونبودم
بی اثر باشه تودنیا...
نمی خوام....
حباب بمونم
بی اثرباشم تودنیا
دوست دارم....
یه قطره باشم
کوچ کنم برم به دریا
تا بشم بارون ابرها
ببارم روزها وشب ها
رو لب تشنه وخشک
خشک ترین صحرای دنیا

این مطلب را در سایت بالاترین لینک دهید (5) حرفی؟ حدیثی؟|10:37 PM ...و این نق نیز بگذرد

« یلدای صد ساله »

دستار وسر وجبه ی من هرسه به هم
قیمت کردند یک درم، چیزی کم
نشنیدستی تو نام من درعالم
من هیج کسم، زهیچ هم چیزی کم

مجله ی تایم یک صفحه ای دارد به نام "راه نشان ها" (1) که یادبودیست درمورد شخصیت ها ی شهیری که دریک هفته ی اخیر درگذشته اند. بارها شده که وقتی این صفحه را می خوانم پیش خود میگویم چی می شد اگه بعد ازمردن، نام من هم دراین صفحه می آمد؟ حالا پل نیومن چشم آبی خوش تیپ انسان دوست نشدیم، ادموند هیلاری فاتح قله ی اورست نشدیم، بابی فیشر عصیانگر مجنون نشدیم، حداقل یک شورشی ای، دیکتاتوری، دیوانه ای، چیری که ازما برمی آمد؟ نمی آمد؟
البت آنقدرها هم هیچ کسِ هیچ کس نیستیم ها، آن دوبیتی زیبای مولانا را هم آن بالا فقط زبهر قمپوزدرکردن نوشتیم. همین قدر که یکی از سلبریتی (2) های بلاگ آباد درعنفوان غرورجوانی ازاین نق نقویی که پنجاه وپنج رفته ودرخواب است دعوت به بازی می کند، خودش یک پا نشان از اتول خان بودن درجای جای (3) این پهنه ی بیکران بلاگ کلا دارد.
تازه این بمانعلی خودمان هم پیوسته از پای منبر پارازیت می دهد که ای اوسا نق نقو مبادا غصه بیکسی بخوری که بعد ازمردنت یک مراسم ختم آبرومندی درمسجد حجت ابن دات کام برایت بگیرم که کرورکروربلاگر برایت سوگنامه بخوانند وگوله گولهاشگ بریزند که وبسایت تایم حسودیش بشه!
باد به آستین مان می کنند وهندوانه زیربغلمان می گذارند این جوانان. بگوئیم که چه شود؟ که پنجاه و چنج سال است درخوابیم؟ که پنج سر نان خوریم؟ که دوستان خوبی داریم که ول مان کرده اند وما هم آن هارا (!) ولی عزیزهستند چون جان هنوز؟ که عطای نوکری دولت را، هردولتی که باشد، سال هاست که به لقایش بخشیده ایم؟ که سال هاست که خویش کارفرما و به عبارت بهتر خویش حمل فرما شده ایم؟ که سال هاست که به جای کارکردن برای هندی ها وفیلیپینی ها وآمریکایی ها، این جماعت را به کارگرفته ایم؟ یا این که، چون نیک بنگری، آن ها مارا به کار گرفته اند؟ که سال هاست که دورازدیاری زنده ایم که خاطراتش را، آدم هایش را، آب وهوایش را و همه چیزش را مگرحکومت هایش دوست داشته ایم؟ که سال هاست که هی کیلومتر را صفر می کنیم ودوباره از صفرشروع می کنیم و راستش را بخواهید ازآن لذت هم می بریم؟ که سال هاست که من بدو آهو بدو؟
بین خودمان باشد آخر این هم نقلی دارد؟
گرچه یاد گرفته ایم که گفتارآن حکیم که فرمود صد سال اولش سخته درست است، اما هنر آدمی دراین است که یاد بگیرد چگونه ازسختی های این یلدای صد ساله لذت ببرد.
سالی پرازصلح وصفا در پیش رویتان باد.

(1) = Mile Stones
(2) = Celebrity
(3) = این واژه ی جای جای هم عجب نوستالژیک است ها، آدم را یاد صدا وسیما می اندازد

این مطلب را در سایت بالاترین لینک دهید (5) حرفی؟ حدیثی؟|10:15 PM ...و این نق نیز بگذرد

« سانتا فه »

از فرصت تعطیلی کوتاهی که به مناسبت کریسمس دست داد استفاده کردیم وبه سانتا فه رفتیم که برف کریسمس را سفید کرده بود. سانتافه امروز شهری کوچک، ثروتمند وتوریستی است که درشمال ایالت نیومکزیکو جای گرفته است. درحدود هزار سال پیش این شهر بوسیله ی سرخپوستان بومی آمریکا ساخته شد که امروز آثار مهمی ازآن دوران به جای نمانده است. در حدود پانصد سال پیش مهاجمان اسپانیایی این شهر را اشغال کرده ودرحدود چهارصد سال پیش آن را به عنوان پایتخت آمریکایی خود برگزیدند وبه همین علت است که قدیمی ترین ساختمان عمومی آمریکا که خانه یا قلعه حاکمان نام دارد، هنوز دراین شهر پابرجاست.
پس از آن بارها قبایل سرخپوست آپاچی، کومانچی وناواجو به این شهر تاختند وشهر بین اسپانیایی های مهاجم وسرحپوستان محلی دست به دست شد.
درحدود دهه سوم سده ی نوزدهم میلادی که مکزیک استقلال خودرا از اسپانیا بدست آورد، سانتا فه مرکز استان نیومکزیکو شد تا اینکه درسال های میانی همان سده مکزیک جنگ را به آمریکا باخت وکالیفرنیا ونیومکزیکو را به ایالات متحده واگزارکرد.


میدان مرکزی شهر سانتافه که آن را پلازا می نامند امروز مرکز فروشگه های هنری وصنایع دستی ورستوران هاست. اما برای سال ها مرکز چنگ وستیز میان سرخپوستان بومی، مهاجمین اسپانیایی وآمریکایی بوده است.


بناهای قسمت مرکزی شهر سانتافه براساس قوانین شهرداری باید براساس الگوی قدیمی ومعماری بومی با نمای خشت وگل ساخته شود. این سبک معماری بسیار زیبا ومتفاوت از سایر شهرهای آمریکاست.


گرچه شهر پراست از آثار هنری وصنایع دستی سرخپوستان آمریکا، اما از خود این سرخپوستان نشانه های زیادی برجا نیست. جز این دسته از دست فروشان که ازبازماندگان بومی های سرخپوست آمریکا هستند وشکل و ظاهرشان هم تا حدود زیادی با نشانه های فرهنگ غالب آمریکایی درهم آمیخته است.


درشب کریسمس نزدیک به همه ی بناهای شهر با پاکت هایی که برلب دیوارها گذاشته بودند ودرهریک شمعی روشن کرده بودند بسیار دلفریب وزیبا شده بود. بسیاری از این پاکت هارا مردم مثل سقا خانه های خودمان مثل این که نذرکرده باشند آورده بودند واسم خودشان را روی آن نوشته بودند. این سنت شهررا بسیار زیبا وتماشایی کرده بود.


صبح روزکریسمس همه جا، حتی رستوران ها، تعطیل بود. این بود که ما هم به دنبال مردم به داخل کلیسای جامع شهر رفتیم که مراسم دعا خوانی وکریسمس درآن برقرار بود.


خیابان های سانتافه پراست از گالری ها، نمایشگاه ها و فروشگاه های آثار هنری. از صنایع دستی سرخپوستی مثل گلیم و نقاشی و جواهر آلات ومجسمه ولوازم تزئینی بگیر تا عکس وتابلو ومبلمان ودکوراسیون و هرچه که دل تنگت بخواهد که بسیاری از آن ها هم زیبا وکم نظیر هستند.

پ.ن:
1 - اطلاعات مربوط به تاریخ سانتا فه را از سایت این شهر در اینجا برداشتم
2- قبلاً هم درمورد سانتافه قلم وعکس فرسایی کرده بودم
3- عکس های دیگری از سانتا فه را درامتداد چشم گذاشته وخواهم گذاشت

این مطلب را در سایت بالاترین لینک دهید (4) حرفی؟ حدیثی؟|09:27 PM ...و این نق نیز بگذرد